|
|
|
||||
|
از همان روزی كه دست حضرت قابیل
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 11:50 توسط علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:42 توسط علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:44 توسط علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ما دو تن مغررو هر دو از هم دور وای در من تاب دوری نیست ای خیالت خاطر من را نوازشبار بیش از این در من صبوری نیست بی تو من بی تاب بی تابم من به دیدار تو می آیم
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:46 توسط علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:30 توسط علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همه ميپرسند شعر از : زنده ياد فريدون مشيري
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:57 توسط علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خوشــــا دمی که رسـد آرزو به حد کمــال خوشا شبی که به عاشق رسد پیام وصال تمـام عمــر اگر بگذرد به درد فــراق چه غم ،چو قلب بود از امید مالا مال ز زندگانی هشتـــاد و چارسـاله به است شبی که ارزش آنست بیش از آن همه سال (*) دهند مژده مهمـانـی خــدای جلیــل فرشتگان، به تشرف به بارگاه جلال ز میــزبان یــگانه به بنــدگان آرنـد درود و مژده رحمت، نوید استقبال شگفت اینکه بود روزهــای مهمـــانی غذای جسم حرام و شراب روح حلال! به بزم دوست همه هرچه هست هست جمیل که تـابنــــاک بــــــود بارگـــه زنــــور جـــــــمال به گوش جان رسد از محرمان خلوت انس هــــزار پاسـخ راز عجــب بــدون ســـوال ز سرخوشی نتوان گفت چون زمان گذرد روان چگونه پرد در چنان شگفــت مجــال چنیـن بود شـب تقـدیر تا طلیعه فجـر که روشنی دمد و تیرگی رود به زوال تو ناظم ! ار به سر آمد زمـان مهمانـی بشو غبار غم از چهر خود ز اشگ زلال کسی بود به یقین رستگار در دو سرای که ماهی ازهمه سالش بود بدین منوال
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:37 توسط علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:13 توسط علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:9 توسط علی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سال های سال بود كه دو برادر در
مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده
بود با هم زندگی میکردند. یک روز به
خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو
بحث کردند. پس از چند هفته سکوت،
اختلاف آنها زیاد شد و كار به جایی
رسید كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است . سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم. نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم ! هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم...
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 19:18 توسط علی
|
|
|||||
|
|||||